شعر داستان یک پرنده – ارسال شده توسط سیده سحر قهاری فر


کلیه عکس های سایت را به سهولت دریافت کنید مبل ها بازی آنلاین لرد ها
slide
Prev
Next


شعر داستان یک پرنده – ارسال شده توسط سیده سحر قهاری فر

شعر داستان یک پرنده

 

Bird-lyrics

پرنده ساکت و خاموشی آمد به خانه من
بال هایش زخمی و با تردید نگاه میکرد بر من
ابتدا جیک جیک و صدا و زبانش نامفهوم
با دهان خود غذا میریختم در آن منقار و حلقوم
کم کم صدایش آشکار شد و فهمیدم معنی آن
جیک جیک مبدل گشت به زبان انسان
ذهنش چون خورشيد و قلبش چون ماه
از پرتو صدایش مي تابيد بر ما
شبی مرا گفت منتظر بمان و استوار چون ديوار
سریع باز ميگردم و محو بشود اين غم و بار
لانه خود را خواهم ساخت در میان خانه تو
می خواهم بمانم همیشه در کنار تو

گفتا بگذار امشب به آسمان پر بکشم
تکه ای از پل یا هر چیز چوبین  شکنم
خرده چوب از این سو آن سو خواهم یافت
منتظر باش از آن لانه ای خواهم بافت
قول ها داد و قول ها گرفت از ما
می خواهد بسازد لانه ای در خانه ما

گفتم بگذار با هم برویم یا روز برو بهتر میدانم
ای پرنده در شب و دیر وقت به مصلحت نمی دانم
برای او داستان ها گفتم از شکارچی و شغال
از موجودات دروغگو و بد و حتی رمال
گفتا صبر و تحملم کم و زودتر باید بروم
تا هر چه سریعتر به ساخت لانه ام برسم

پرواز کنان برفت و ماندم در بی خبري
بيدار و منتظر از شب و تا صبح سحري
پر کشید و رفت و یادش بجا ماند در خانه دل
خاموش بگشت آن همه شور شعف در منزل

صبح ها و شب ها خاطرم آشفته بود
آن پرنده در کجا بنهفته بود

مدتی بعد به بازار پرنده فروشان رفتم
از دیدن او در قفس صیاد بسیار آشفتم

گفتا به هنگام پرواز به زیر پایش دید چند دانه
او که میرفت به یافتن چوب برای لانه
آن شب به روی زمین نشست برای خوردن دانه
عده ای شکارش کردند بسیار استادانه

آن دزد های شبرو آشفته حال
پرش چیدند و در قفس پرچمش کردند بر ديوار
گفتا عاقبت او از من نهان
چون پر و بال او کوتاه و صدایش پنهان
معصوم بيگناه با دلي پر خون
فريبش دادند آن کور دلان مجنون

ابتدا خشمم از او بسیار زیاد
چون به او گفته بودم داستان ها از انسان و صیاد
گفتم توانم آزادی تو را از قفس بخرم
دوباره تو را به آن خانه ببرم
خروار خروار چوب اوردم در آن خانه
اکنون میتوانی بسازی در هر کجایش یک لانه
پرنده گفتا اکنون لیاقت من این است
بمانم زیر دسته شکارچیان حقه باز و پست
گفتم بگو برایت چه کنم
اکنون توانم این قفس پرنده را بخرم
اجازه ای نداد و سکوت میکرد
با قهر و سکوتش پشت به من میکرد
گفتا برو نیازی ندارم به تو وآن خانه
نگران من نباش در قفس هست انوع هر دانه
نگاهش کردم گویی او آن پرنده نبود
صبح و شب نوایی خوش برای من می سرود
ناراحت از گفتار  از پیشش رفتم
و او نیز ناراحت از من چون تنها میرفتم

 

ارسال اشعار به پی سی پیک با ایمیل زیر

mynatilos  @  gmail . com




بدون نظر

ثبت نظر

منتظر پاسخ هستم

 


صفحه 1 از 11

Copyright (C) 2010-2015 p30pic.com All rights reserved

حق کپی رایت محفوظ ... این سایت تابع قوانین کشور زیبای ایران می باشد

X close
like us on google plus