دانلود انواع عکس و تصاویر - پی سی پیک - Part 5

 

شعر ساخت کود کمپوست – از سحر قهاری

worm-song

شعر کود کمپوست
دو کرم خاکی یکدیگر دوست می داشتند
برای با هم بودن نقشه ها داشتند

برای ساخت کود کمپوست و سود
باغبان خاک تکه تکه و سست نمود

worm-song-2
میان آن دو کرم خاکی دیواری حائل شد
تنها خاک و راه ارتباطی آنان قطع شد
یکی از کرم های خاکی هر دم تونل میزد
تا به جفتش امید دهد گاهی سوت میزد
با تکه سنگ کوچک صدا و یا زنگ
انقدر کوبید که دیوار شد پریده رنگ
سالها بعد کرم خاکی به بالای دیوار در باغچه
دوستش دید همچنان تنها با غم و بغچه

فریاد زد ای نادان این صدای خفته ناشناس و زنگ
آن بی صدا منم تک خطوط و با تکه سنگ
کمی خود را تکان بده بیا به بالای دیوار
تا که از غم و تنهایی جدا شویم اینبار

اما یار معنی صدای کرم ها دیگر در گوشش نبود
چرا که بسیار کود کمپوست ساخته بود
وقتی آن یار در خاک کود کمپوست میپخت
کرم دیگر در انتظار از افتاب بالای دیوار سوخت

شعر سار و خفاش از سید سحر قهاری فر

sar-khofash

عاشق پرنده ای شده بودم نامش سار بود
سه شب بی قفس در خانه من آزاد بود
شاید به چشم هر کس سار سیاه و زشت است
دوستدار کردا و هوشش بودم و هر چه هست
عاقبت بر اثر غفلت مرد
مرگ او خاطر می آزرد

مادرم اندوه و گریه مرا میدید
برای دل من از هر باغ گل میچید
گفتم زیبایی گل در نگاهم هیچ است
وقتی سار من خفته در خاک پست
مادرم گفت پرنده لاغر و سیاه کثیفی آن سار بود
اگر زنده در کنارت می ماند از وفایش میبود
پس از دل برون ریز بسپار سار به فراموشی
سار بی وفا که خود را کشت در خاموشی

به خاطر مرگ آن سار هر کسی مقصر میپنداشتم
از پزشک و نزدیکان هر چه به نزدم داشتم
به مادرم گفتم تو بودی سارم کشتی
شاید آن کار اخرت دل شکست حرف های درشتی

روزی پرنده سیاه دیگری را گفت برایت یافتم
زود با من بیا ببین چه قفس زیبایی برایش بافتم
همچون سار تو سیاه و نحیف و خوشگل
پر ها و ظاهرش همچون سار مینشیند بر دل
آن روز به همراهش رفتم
دل تنگ سار به آنجا میرفتم
اما او شبیه سار من نبود
یاد آن پرنده دوباره خاطرم می آزرد
پرنده جدید میگفت من آنم
با صدا التماس بگذار بمانم
برو من عاشق سارم حرف ها را گفتم
اما تا منزل آن پرنده نشست بر پشتم

مدتی گذشت به یاد آن سار قدیم او را پذیرفته بودم
چون پرش سیاه بود آن پرنده را نیز سار نهاده بودم
….
همه چیز در خانه برایش ساختم
از هر لانه و دانه هزاران برایش ساختم
او را به چشم آن سار دوست میداشتم
بدی و کج خلقی و ظلم او نیک میپنداشتم
با فریب خود تصور میکردم سار من این است
آن ساری که سالها خفته بود در خاک پست
——
اما در حقیقت پرنده جدید سار نبود
پرهایش سیاه و لاغر اما دلباب نبود
این پرنده جدید فقط خفاش سیاهی بود
بلای جان چون افت و بیماری بود
——-

گفتم خدایا خفه در گور زنده ساز با خود بد کردم
شب ها بر گور سار گریه ها میکردم
به حال روز خود گریه این خفاش سارم نیست
ای سار خفته در خاک باز آیی توانی در من نیست

ای سار بدان به ظاهر زنده اما در گورم

هنوز آن پر سیاه به جا مانده می بویم
به یاده آن سار مدتها خفاش تحمل کردم
از گور برون آی به خاطر تو چنین میکردم
باز آیی و آن لانه  خود را پس گیر
یا مرا چون خود به خاک بر و جانم گیر
——

شعر داستان یک پرنده – ارسال شده توسط سیده سحر قهاری فر

شعر داستان یک پرنده

 

Bird-lyrics

پرنده ساکت و خاموشی آمد به خانه من
بال هایش زخمی و با تردید نگاه میکرد بر من
ابتدا جیک جیک و صدا و زبانش نامفهوم
با دهان خود غذا میریختم در آن منقار و حلقوم
کم کم صدایش آشکار شد و فهمیدم معنی آن
جیک جیک مبدل گشت به زبان انسان
ذهنش چون خورشيد و قلبش چون ماه
از پرتو صدایش مي تابيد بر ما
شبی مرا گفت منتظر بمان و استوار چون ديوار
سریع باز ميگردم و محو بشود اين غم و بار
لانه خود را خواهم ساخت در میان خانه تو
می خواهم بمانم همیشه در کنار تو

گفتا بگذار امشب به آسمان پر بکشم
تکه ای از پل یا هر چیز چوبین  شکنم
خرده چوب از این سو آن سو خواهم یافت
منتظر باش از آن لانه ای خواهم بافت
قول ها داد و قول ها گرفت از ما
می خواهد بسازد لانه ای در خانه ما

گفتم بگذار با هم برویم یا روز برو بهتر میدانم
ای پرنده در شب و دیر وقت به مصلحت نمی دانم
برای او داستان ها گفتم از شکارچی و شغال
از موجودات دروغگو و بد و حتی رمال
گفتا صبر و تحملم کم و زودتر باید بروم
تا هر چه سریعتر به ساخت لانه ام برسم

پرواز کنان برفت و ماندم در بی خبري
بيدار و منتظر از شب و تا صبح سحري
پر کشید و رفت و یادش بجا ماند در خانه دل
خاموش بگشت آن همه شور شعف در منزل

صبح ها و شب ها خاطرم آشفته بود
آن پرنده در کجا بنهفته بود

مدتی بعد به بازار پرنده فروشان رفتم
از دیدن او در قفس صیاد بسیار آشفتم

گفتا به هنگام پرواز به زیر پایش دید چند دانه
او که میرفت به یافتن چوب برای لانه
آن شب به روی زمین نشست برای خوردن دانه
عده ای شکارش کردند بسیار استادانه

آن دزد های شبرو آشفته حال
پرش چیدند و در قفس پرچمش کردند بر ديوار
گفتا عاقبت او از من نهان
چون پر و بال او کوتاه و صدایش پنهان
معصوم بيگناه با دلي پر خون
فريبش دادند آن کور دلان مجنون

ابتدا خشمم از او بسیار زیاد
چون به او گفته بودم داستان ها از انسان و صیاد
گفتم توانم آزادی تو را از قفس بخرم
دوباره تو را به آن خانه ببرم
خروار خروار چوب اوردم در آن خانه
اکنون میتوانی بسازی در هر کجایش یک لانه
پرنده گفتا اکنون لیاقت من این است
بمانم زیر دسته شکارچیان حقه باز و پست
گفتم بگو برایت چه کنم
اکنون توانم این قفس پرنده را بخرم
اجازه ای نداد و سکوت میکرد
با قهر و سکوتش پشت به من میکرد
گفتا برو نیازی ندارم به تو وآن خانه
نگران من نباش در قفس هست انوع هر دانه
نگاهش کردم گویی او آن پرنده نبود
صبح و شب نوایی خوش برای من می سرود
ناراحت از گفتار  از پیشش رفتم
و او نیز ناراحت از من چون تنها میرفتم

 

ارسال اشعار به پی سی پیک با ایمیل زیر

mynatilos  @  gmail . com



صفحه 5 از 67812345678910...203040...قبلی »

Copyright (C) 2010-2015 p30pic.com All rights reserved

حق کپی رایت محفوظ ... این سایت تابع قوانین کشور زیبای ایران می باشد

X close
like us on google plus